![]() |
![]() |
|
| منم دختری تنها از دیاری گرم |
|
دیشب بزرگترین اشتباهم بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 22:27 توسط سارینا |
|
|
زندگی می گذرد اما به نامردی چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:5 توسط سارینا |
|
|
من از مصاحبت آفتاب می آیم کجاست سایه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:28 توسط سارینا |
|
|
خوشا به حال گلها که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست. نه وصل ممکن نیست. همیشه فاصله ای هست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:26 توسط سارینا |
|
|
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی!!!!!!!!!!! باد ما را خواهد برد......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 17:37 توسط سارینا |
|
|
مردم از دردسکوت. کسي نيست فرياد بزند؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:44 توسط سارینا |
|
|
چقدر غمگین است گل سرخ اتاقم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 21:24 توسط سارینا |
|
|
اگر همسفر عشق شدی مرد سفر باش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 21:19 توسط سارینا |
|
|
زير بارون به ياد تو گريه كردم
چرا رفتي اي عشق من.......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 20:25 توسط سارینا |
|
|
چگونه گریه سرکنم
که یار غم گسار نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 19:21 توسط سارینا |
|
|
اشتباه کردم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:32 توسط سارینا |
|
|
اصلا چرا باید به عرف تن در دهیم؟! چرا باید تمام باورهایی را که از عرف برخاسته ،بی چون و چرا بپذیریم؟ اینها چه حقی دارند که ذوق و سلیقه شان را به دیگران تحمیل می کنند؟! این پذیرفتن و کوتاه آمدن در برابر عرف، روراست نبودن با خود و بزدلی است! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 12:29 توسط سارینا |
|
|
عجب روایتی ست تنیدن تار غرور
بر دروازه ی محبت و چه فاصله ی کوتاهی ست تا انتهای مرز بودن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:27 توسط سارینا |
|
|
نمی توانید ببینید؟!می دانم در تاریکی مطلق فرو رفته ایدو همه جا را سیاه و تاریک می بینید. نیازی نیست از این غار تاریک و مخوف به درآیید تا به روشنایی برسید. چون بیرون هم نوری نخواهد بود. روشنایی را به درون بیاورید و از آن بهره مند شوید.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:24 توسط سارینا |
|
|
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای این ناباور خیال پرست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:22 توسط سارینا |
|
|
قفسی باید ساخت.
هر چه در دنیا گنجشک و قناری هست. با پرستو ها و کبوتر ها. همه را باید یکجا به قفس انداخت. روزگاریست که پرواز کبوتر در فضا ممنوع است. که چرا به حریم حرم جت ها تجاوز شده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:19 توسط سارینا |
|
|
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:16 توسط سارینا |
|
|
چون هستی را با معیارهای کوچک خود اندازه می گیرد و وزن آن را با وزن خود مقایسه می کند دچار ناامیدی عظیم می شود.انسان چیزی جدای از هستی نیست که بتواند آن را نقد کند و بسنجد. آدمی خود در درون این کل اسیر است و باید با دیدی روشنتر به آن بنگرد و خود را با هستی خویش وفق دهد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:5 توسط سارینا |
|
|
هر آنچه در خلوت خویش و با حضور محض خود می سازیمهمیشه پایدار و استوار خواهد ماند ولی به محض اینکه دیگری بر آن سایه می افکنند با سرعت هر چه تمام تر آنها را می آلایند و تباه می کنند. هر سرزمینی لایق بذرهای سنگین و پر بار ما نیست. و اگر این بذرها در این کویرهای خشک و ناباور کاشته شوند قطعا فاسد می گردنند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:36 توسط سارینا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:30 توسط سارینا |
|
|
شب را نهایتی ست. من، از زبان صبح نمی گویم خواب سپیده نیز نمی بینم اما شب را نهایتی ست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:57 توسط سارینا |
|
|
ای من! چه غمگنانه می گریی که یاد انگیز نرم ریز باران پر غریب ترین گذرگاه کوهساران است در آسمانه ی چشمت تلالو اشک ها در آمیزش با سرخی پلک های برآماسیده رنگین کمانی است که گهواره ی آن دل را به تسلا نشانده ای... بی ((یاران)) اما ابرهای سینه ات نخواهد گشود ای من بگری بی ((آنان)) چه غمگنانه می گریی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:55 توسط سارینا |
|
|
تو مرا دزدیدی و نمی دانستی پس آن شرم بلند پس از آن روز قشنگ عمق چشمان تو را می خوانم ته اندیشه ی من شعر رنگین نهایت جاریست سایه ی لبخندت آزادیست گرچه من شعر فغان می خوانم معنی اش رویائیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:54 توسط سارینا |
|
|
گاهی دیدن یک گل رز، قشنگ ترین خاطره است
گاهی چیدنش یادواره سنگ عظیمی است بوئیدنش روزی بهترین لحظه ی بودن خشک کردنش دردآورترین ماندنها در شب در خواب دیدنش تنها برای دلخوشی گاهی خواندن مرثیه ای خبر از عمر دارد پیوند دقایق خبر از صلح دارد گاهی شستن دریچه ای چه بسا حقیر و کوچک باشد بریدن از دیروز می خواهد گاه گاهی خبری می رسد از آب کدر شاید طلبی دارد! که می داند؟ شاید قصه می خواند دیریست قصه ها گم شده اند شاید شکستن هر غرور رسیدن به طلوع و دور شدن از غروبی باشد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 14:8 توسط سارینا |
|
|
گیرای چشمانی شدم و هرگز نفهمیدم
دلیل بودنم بود و هرگز نفهمیدم تپش قلبم بود و ای کاش می فهمیدم صدای بغضم بود و نشنیدم نگاهش هر لحظه امید دوست داشتن رؤیای شبانم، آرزوی محالم بود و افسوس اکنون چشمانم نمی بیند، بهانه بودنم نیست قلبم نیست جز زمستان صدایم مرد در گلو فهمیدم تنهایم سارینا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:47 توسط سارینا |
|
|
بیتوته کوتاهی است جهان
در فاصله گناه و دوزخ خورشید همچون دشنامی بر می آید و روز شرمساری جبران ناپذیری است آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو درختان جهان معصیت یار نیاکانند و نسیم وسوسه ایست نابکار مهتاب پائیزی کفری است که جها ن را می آلاید. چیزی بگو... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو هر دریچه نغز بر چشم انداز عقوبتی می گشاید عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشنت خویش گریه ساز کنی آه... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هر چه باشد چشمه ها از تا بوت می جوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهانند عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندترانند خامش منشین خدا را پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:59 توسط سارینا |
|
|
سالها می گذرد و من از پنجره ی بیداری
کوچه ی یاد تو را می نگرم می بوییم و چنان آرامم که کسی فکر نکرد زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی است عاشقی هم دردیست و من از لحظه ی دیدن تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 16:12 توسط سارینا |
|
|
خداوند بخشنده است
و کائنات دارای سخاوتی بیکران کافی است آنچه را می خواهید روشن باشد تا مرادتان به سراغتان بیاید... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:33 توسط سارینا |
|
|
هیچ وقت به خودت مغرور نشو برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شدن...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:32 توسط سارینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
جزیره مسکوت تنهای تنها اشکان ققنوس کلبه تنهایی ما رضا سامان |
|
RSS
|